عین آیینه جلوی ماشین می مونه.همش به پشت سر نگاه کنی از جلو میزنی یه جا.

قطعا که شما درست می فرمایید و راه گذشته طلایی است.قطعا که سرزنش کردن خود و ماندن در گذشته تنها ما را از زندگی کردن در حال و تفکر راجع به آینده مان باز می دارد.

اما.....

من می خواهم برگردم به همان شب برفی سال 87 که سرکلاس نشستم و موهایم را تاب دادم دور انگشتم و همانجا آن مردک  چاق از من خوشش  آمد و بعد من نادان که بلد نبودم برای زندگیم تصمیم بگیرم نزدیک دو سال را بدون هیچ احساس خاصی و حتی با خشم در کنار کسی گذراندم که هیچ ربطی به من نداشت و  هرچه را که بود خوب جلوه دادم...واقعا من کنار او چه غلطی می کردم و واقعن چرا حتی توانایی این را نداشتم که زودتر تمامش کنم و چرا هربار که آزارم داد و آزارش دادم، هر بار که خواست برود و خواستم بروم (البته به جز بار آخر) وقتی که باز برگشت و عاشقانه های دل به هم زنش را به خوردم داد با اینکه لذتی نمی بردم،  ماندم؟

من می خواهم بروم سراغ  یک دختری و بگویمش من بلد نبودم درست رفتار کنم و درست مرز بگذارم و اصلا تو همه چیزت بهتر از من..تو جذاب تر، تو زیباتر ،خوشگل تر، خوش سر و زبان و خوش پوش و حتی خوش فکر تر اما من چرا هیچوقت طوری در دهانت نزدم که سه دور دورِ خودت بچرخی و دوباره روبروی صورتم بایستی و صاف در چشمهایت نگاه کنم و بگویم که بس نیست؟ من رقیب زندگی ات نیستم. حالا هم که مرزهای من آنقدر برای تو محکم شده که هستی اما هیچ راهی به دنیای من نداری....  هیچوقت حتی این آخرین بار نیامدم سراغت بگویم تمام آنچه را که فکر می‌کنی از من مخفی مانده و قرار بوده که ندانم را میدانم اما چرا؟ این چرا را هم از تو بپرسم هم از همه آن دوستان محترم! هرچند که آقایان را توجیه خاصی نیاز نیست وصف حالشان معلوم است  و همینند و جنس به ظاهر خوب ببینند خریدار می شونذ. خانمها هم جان می دهند برای راه انداختن اینگونه بازیهای حسادت ورزانه که شش آدم را حال می آورد!

من میخواهم برگردم به 1384 که دربه درِ کارکردن شدم و لطف زن عمویم شامل حالم شد و از طریق او معرفی شدم به این اداره و شدم کارمند و تمام راهم کج شد به سمت هرآنچه که از آنِ من نیست و امروز بعد هشت سال و اندی احساس میکنم که در یک باتلاق گیر کرده ام که نه راه پس دارم نه راه پیش و بین احساس امنیت و منطق و نیاز به گذران زندگی از یک طرف و تمام زندگی نکرده هام و زنانگیهام  از طرف دیگر دارم ذره ذره غرق میشوم.و هیچ کاری هم انجام نمی دهم.

من می خواهم برگردم به چندین ماه پیش و بگویم بی آنکه حق انتخابی برایم باشد انتخابت را کردی و من ذره ذره فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و هنوز ته وجودم به پذیرش انتخاب تو نرسیده ام...

 میخواهم برگردم به همان روز بارانی تهران و به "ر" بگویم شاید به نیت تو راه آمدم و مثل بازی مار و پله نیش خوردم اما جلوی قاضی ملق بازی در نیاور....سکوتم از خریت و نفهمی ام نیست.

و سوای همه اینها من میخواهم برگردم به همان روز که هیچ نشانه ای را از آن به زبان نخواهم آورد، پشت خط بمانم و هرگز از خط عبور نکنم....اما امان که فقط یک بار بوده و من سر خوردم و از خط شروع رد شدم.

امروز حال و هوای رجعت به گذشته ام گرفته. به تمام جاهایی که انتخابگر نبودم. تقریبا به هشتاد درصد زندگیم.

بله شما درست می‌گویید ، راه گذشته طلایی است و سرزنش هیچ کاری از پیش نخواهد برد.از این نقطه ای که ایستاده ام  حتی یک ثانیه هم نمیتوانم به عقب برگردم.ما در جبر انتخابهای گذشته مان هستیم حالا چه این انتخابها  آگاهانه باشند و چه ناآگاهانه. برای هیچکدام از اینهایی که گفتم در گذشته کاری نمی توانم بکنم. اینگونه هم که نوشتم، کاری نمیکنم. فکر کنید خواستم غر بزنم، خواستم یادم بیاید که از اینجایش به بعد را شوخی نگیرم ...خودم و فرصتهای مانده زندگی را عرض میکنم. 

/ 8 نظر / 24 بازدید
سـ ـمـ ـا

سلام از چنتا چیز وبلاگتون خیلی خوشم اومد قدیمی بودن و مطالب بکری که درش میذارید از اونهایی که پاسخ نظرات رو میذارن خوشم میاد (اینو نگفتم که توی رودربایسی مجبور شید جواب بدید ها نظرات قبلی رو نگاه انداختم) از اینکه حامد عسگری که عشق منه جزو لینکاتونه و دو تا عکس وبلاگتون عکس زمینه و پروفایل خلاصه مشتری شدم راستی اینم بگم من پسرم آخه اسم مستعارم رو هرچند مقطع هم بنویسم با دخترا اشتباه میگیرن. البته جنسیت مهم نیست و مهم انسانیته. صرفا اشاره کردم که کسی نگه سما خانوم :) (کاش پروفایلتون هم کامل بود. برای آدمهای فضول مثه من خوبه: دی) خوش حال شدم بازم سر میزنم ... خانوم (اسمتون رو هم پیدا نکردم نقطه چینی شد:)) بدرود

هدیه

از این ایکاش ها تو زندگی همه ی آدما زیاد پیدا میشه, برای منم بسیار بوده. فقط باید گذاشت تا بگذرند. اینم خیلی خوب میفهمم که گاهی ما خانوما به شدت احتیاج داریم تا کمی غر بزنیم. امیدوارم الان احساس بهتری داشته باشید.

سارا

اینکه اینجا نوشتی دوست جون برای همه هست اما بدون که آینده طلایی تره .گذشته ها گذشته هرچند روح جریحه دار میشه .اما روزی فقط یه خاطره میشه فقط[قلب]

ارکیده

جبر انتخاب های گذشته.جبر تصمیم گیریهایی توی اوج خامی و جوانی نتیجه اش میشه پشیمونی و حسرت توی زندگی فعلی.منم حال خوبی ندارم روزهای من هم پر هست از حسرت....

جاسمین

akh azizam nemikhaham begooyam hagh nadari narahat bashy ama in masale entekhabgar naboodan dar jahaye mohemme zendegi ghame gaho bigahe kheili az maast va az jomle khode man.

شاه بلوط

شاید خاصیت این دنیا اینه که وقتی کار از کار میگذره یاد میگیریم باید چکار می کردیم

فرشته

سلام خانمی...ما سراغ نگیریم شما نمی خوای بنویسی؟ اینجا رو داری کلا فراموش می کنی ؟ الهی که خوب باشی همیشه.