آینه ای در من
ساده نویسی های یک زن از آینه خودش
از اینکه بگویم ما ملت شور و احساسات و غلیان های عاطفی هستیم زیاد حرف زده شده.برای من سه حرف و ط ن در هر حالتی دگرگونم می کند. با هر وضعیت و حکومتی.برای همین است که هرگز جمله" بذارم از این مملکت برم" از زبان من شنیده نمی شود. و شما آقای اصغر فرهادی نام وطن من را همانگونه که هست- نه آنگونه که می خواهند باشد -به دنیا نشان دادید. حرفهایتان،خود گویای همه چیز است. شاید دخترک همکلاسی خارجی زبانمان که یک بار تعریف می کرد دوستانش به او گفته اند وقتی به ایران سفر می کنی با الاغ و اسب و شتر عکس بگیر و برایمان بفرست،حالا که به کشورش برگشته این مراسم را دیده و به دوستانش هم نشان داده که اینها هستند مردمان همان ملتی که شما آنگونه در موردشان فکر می کردید. یا فهی.ت عزیزم که روزهای اولی که از ایران رفته بود دلش می گرفت از اینکه به او میگفتند ?where is iran و دل چرکین بود از اینکه تصویر هم خانه اش از ایران همان عراق است، دیشب که این مراسم را می دیده چه حالی میان دوستان آن ور آبهاش پیدا کرده؟بالا رفتن ابروها و چشمهای روشنش را می توانم تصور کنم. یا سبا که وقتی به مالزی رفت ایمیل و آف لاین می فرستاد که "از مکانهای تاریخی ایران برام عکس بگیرید، از برجهای تهران از هرجا بفرستین خودتون هم کنارش باشین من میخواهم پوز این عوضیارو بزنم که به من میگن شما مگه از این چیزها دارین و ما رو وحشی میدونن.."سبا حتما با آن حجم از عصبانیتی که وجودش را می گرفت و در هر حالتی شروع به کل کل می کرد بعد از شنیدن این خبر علامت پیروزی آنها و یا همان بی ....معروف خودمان را نشان داده و آرزو کرده که کاش هنوز مالزی بود و حسابی پوزه هم دانشگاهی هایش را به خاک می مالید. من نمی گویم همه دنیا ایران ما را اینگونه می شناسند. اما حس میکنم ما از یک حس پنهان خوشحالیم.از حس دیده شدن همانگونه که هستیم.نه با نقابها و انگ ها یی که به ما چسبانده می شود. خودمان دیده شدیم. زندگی های ساده مان. باورهایمان و عقیده ها و دردهایمان دیده شد. یک فیلم توانست بگوید که ما همان دغدغه های خیلی آدمهای دنیا را داریم.اینکه اینجا مردمانی هستند که عشق دارند...آگاهی دارند...صلح را، زندگی را دوست دارند و در پس تمام سخنرانی ها و شعارها و اعلان جنگها و تحریمها و بستن تنگ.ه هر.مز و قیمت دلار و دشمن تراشیهای خودی و بیگانه و جوگیریهای رادیوها و تلویزیونهای داخلی و خارجی، چه با مشقت چه بی مشقت،ساده ساده زندگی می کنند...زندگی می خواهند. این حس شعف از دیده شدن ، از پیروزی، از اینکه ما اینگونه ایم حتی مادر من را با خستگی های این روزهاش اول صبح خوشحال می کند.مادر بزرگم را که هیچ چیزی حتی از اسکار نمی داند شاد می کند و وقتی به او زنگ می زنم تا حالش را بپرسم می گوید مادر دیدی بردیم! این فعل جمعی که به کار می بندد...به نظر من ارزش دارد! می دانم که مخالفین هم کم نیستند اما از حس خوشحالی اکثریت ما کم نمی شود. از دوستی شنیدم که پیمان معادی در نامه اش به اصغر فرهادی حرف یک منتقد امریکایی را نوشته با این مضمون که ای کاش قبل از اینکه به فکر تهدید این کشور بیفتید اول این فیلم را ببینید تا متوجه شوید با چه مردمانی طرفید و در تصمیم خود تجدید نظر کنید. راستش من نظرم این است که فیلم شما آقای فرهادی کاری را کرد که سیاست ما نکرد. از صبح که خبر را شنیده ام در گوشم هی این سرود می پیچد: همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان.....همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان..........همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم... آقای فرهادی شما در جایگاهی که ایستادید در مسیری که فقط متعلق به شما بود بهترین خود را به انجام رسانیدید و یک ملت با خوشحالی شما شادی کردند!یک بار دیگر برایم مسجل شد که راه رسیدن به هدف فقط راه مشت و جنگ و خون نیست. این است قهرمانی!
| Design By : Pichak |
