آینه ای در من

ساده نویسی های یک زن از آینه خودش

آمدم و دستم هم رفت روی دکمه حذف وبلاگ.

دلیلش به هیچکس مربوط نیست.به همین صراحت و به همین بی شرمی.

در لحظه آخر یاد تمامی سکوتی افتادم که این فضای به ظاهر بی جان درمقابل تمام لحظه های خشم، دلتنگی، درماندگی و غم من از خود نشان داد و دم نزد. کاری که از خود من هم بر نمی آید .من چندان صبور نبوده ام که هیچ، با بال بال زدنهایم اوضاع را بدتر هم کرده ام.

یاد این افتادم که تمام نوشته های این دوسال و اندی مال "من" است و نشستم و به این کلمه دو حرفی نگاه کردم.....   "من"

من.. من.. من...چه بی هوا ولش داده ام به باد...

 

تو راست می گویی

من فقط حرف می زنم...فقط حرف می زنم که می خواهم اینجا را ببندم.می شود اسمش را گرفتن توجه منفی هم گذاشت.

راست می گویی. من حرف می زنم و عمل نمی کنم.حرف می زنم و توجهی به حال هیچکس هم ندارم.

و این من توان حذف بخشی از خودش را ندارد.... اینجا چه با نقاب..چه بی نقاب...چه با تخیل و چه در واقعیت همه بخشی از من هست.ضِر زدن کار چندان سختی نیست وقتی که حس نابودکردن تمام وجودت را می گیرد. هرچند هنوز هم وقتی کسی یا کسانی که دوستشان دارم از این حرفهای نابودگرانه می زنند تن من عین بید می لرزد و باورش میکنم.

جان دل...از تو عذر می خواهم به خاطر حرفهای بی عمل. البته بعد از آنکه از خودم، از "من" طلب بخشش کردم.

 

عنوان قسمتی از شعری از چارلز بوکفسکی است در کتاب سوختن در آب.غرق شدن در آتش.

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

قبرها بودند و فضایی که معلوم بود روز است اما پر از رنگ خاکستری... رها شده بودم...و بعد گم شدم در پیچ و واپیچ کوچه هایی با دالانهای کوتاه که برای عبور از آنها باید تا می شدی تا سرت به سقف نخورد...به موبایلم نگاه می کردم که ببینم تو چرا تعجبی نکردی از اینکه من کنارت نیستم.چرا نمی بینی که من جا مانده ام..من تنها مانده ام میان این همه ناشناسی.

نمی دانم چرا میان آنهمه پیچ و واپیچ ،من از یک خیابان کاهگلی سردرآوردم که سردر یک قبرستان شبیه آرامگاه و امامزاده جلوی چشمهام بود .تو که زنگ نزدی. من زنگ زدم...گفتم واقعا نفهمیدی که من الان کنارت نیستم؟ جا مانده ام و تو سوار ماشین همچنان پیش می روی.؟ من گم شده ام.

تو تمام آنجاهایی را که من در آن گم شده بودم خوب می شناختی .انگار از کودکی آنجا بودی.گفتم جلوی یک قبرستانم شکل اینجا چقدر آشناست؟ من قبلن این کوچه ها را دیده ام اما نمی دانم کجاست؟ زنها و دخترهایی آنجا بودند با لباسهای بومی مشکی رنگ و دخیل هایی که به دستشان گره می زندند و گره را با دندانهایشان محکم می کردند و به زبان محلی حرف می زدند و تو حتی زبان آنها را هم بلد بودی.انگار من یک دفعه به چشم بر هم زدنی از وسط خیابان و ماشین و خنده های تو که نمی دانم از کجا بود در آن حال نزار من افتاده بودم در یک ده !

 قبرها بودند و نانهای خاص محلی پر از حلوا . من همین که سر در قبرستان را دیدم از مرگ ترسیدم. از فضای آنجا ترسیدم.پشتم گز گز میکرد. داشتم مثل یک زن حامله عق می زدم بوی نانهای محلی و حلوا را که روی هر قبر چیده شده بود و چشمم فقط به گوشی موبایلم بود که یعنی تو میایی مرا پیدا کنی؟ از همان لحنی که صحبت کردی فهمیدم که خودم هستم و خودم که راه را پیدا کنم.

تمام مسیر پر از دالانهای کوتاه کاهگلی بودکه باید تا می شدم و بعد فرو می رفتم در یک گودال ..که به یک گودال بزرگتر رسیدم پسرک شیرین عقلی آنجا نشسته بود که متولی آن بود بابت اینکه مردم از روی قبرهایشان رد میشوند از مرده ها عذرخواهی کند. بابت این کار پول میگرفت یک سنگ بر می داشت میزد روی سنگ قبرها و عذر می خواست از مرده ها که آدمها از روی قبرهاشان رد می شدند.

 کنار آن دالان نیم دایره کوتاه تکه های زیادی از نانهای مخصوص محلی را روی هم چیده بودند و من  دوست نداشتمشان..بد ریخت بودند و احساس استفراغ بهم دست می داد از بویشان ولی انگار دائم توی گلویم احساسشان می کردم...تا آمدم از روی قبر رد شوم تصمیم گرفتم برای خلاصی از آن وضعیت پول را زودتر به پسرک بدهم و بروم و به این هم فکر میکردم که اینجا کجای عالم است که اینقدر به رسوم توجه می شود که حتی حواسشان هست سنگ قبرهاشان را لگد نکنیم؟ اینجا شبیه هیچ قبرستانی نیست.

حالم ناگهانی بد شد. باید یک تکه از نان و حلوا را میخوردم. و هول کردم انگار که با خوردن نان و حلوا مرگ پشت سرم می ایستاد.انگار بشوم یکی از همان ادمهای زیر سنگ قبرها با نوشته های نستعلیق رویشان...

می ترسیدم ...نفسم بالا نمی آمد اما مزه نان و حلوا رفت زیر دهانم

قبرها بود و همان زنها و دخترکان و پسرک شیرین عقل و فضای سنگین قبرستان و روضه های خاکستری......من میان دالان مانده بودم و داشتم می رفتم بالا برای گذر از سوراخ دالان که از خواب پریدم.

ترسیده بودم...رفتم به سمت فکر به مرگ...دیگر حتی این همه دردسرهای این چند روز برایم پشیزی ارزش نداشت. فکر اینکه من هم یک روز از مردگان خواهم بود را نمی خواستم بارو کنم....عرق سرد کرده بودم اما گرمم بود... من از مرگ ترسیده بودم. از بی خیالیهایم نسبت به روزهای زندگیم..از اینکه نمی دانستم کدامین روز نوبت من است ترسیده بودم و ترس را  داشتم در عالم دیگر، در فضایی که هیچ شباهتی به فیزیک نداشت تجربه می کردم.

دیشب هم بعد از آن یک روز سخت سگی و دعواهای کاری و غیرکاری وقتی 12 شب رفتم خانه ...با ترس اما از فرط خستگی ساعت 1 نصفه شب خوابیدم...نمی دانم چه خبر بود..از خوابهای آشفته ام چیزی به یادم نمی آید فقط متوجه شدم که مادر با آن همه توجهش به من در این روزهای سخت من آمده کنارم.در آغوشم کشیده دستش روی پیشانیم بود..حرفهای گنگ می شنیدم "مادر چی شده...ای وای بچه ام چرا زوزه می کشه ...مادر چرا تب داری؟" باز هیچ چیز نفهمیدم سرم درد می کرد....فقط خواستم دستش را روی پیشانیم بگذارد روی چشمهام که احساس میکردم دارد از حدقه بیرون میزند.چشمهایم را که باز کردم سرم روی سینه های مادرم بود و صدای اذان می آمد ...دلم میخواست گریه کنم...

پرسید بهتری؟ گفتم بهترم. مادر رفت سراغ چادر نمازش و من غبطه ایمان او را خوردم.

دلم میخواست نرود بگویم مامان بیا....هنوز نرو...

باید بیدار می شدم و مادر نباید چیزی می فهمید.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

برای من دعا نکنید

برای یک کار بزرگ دعا کنید

برای مردمی که پشت این کار بزرگ چشم به راه مانده اند و اسیر بی مدیریتی ها و جنگ قدرتها و تنبلی ها و.... شده اند دعا کنید.

برای آنانی که میخواهند این کار به سرانجام برسد و مردم چشم به راه به دردسر بیشتری نیفتند و شب و روزشان یکی شده دعا کنید.

خدا به خیر بگذراند.

نه دلم میخواهد برای من هم دعا کنید.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

دعوتی که ازمن شده، فعلن که پس گرفته شده. راه اما بسته نیست. من هم تمام زندگیم این مساله نیست. من به اندازه خودم راهم را ادامه می دهم برای اعلامهای خودم. اگر هر کاری را برای اثبات خودمان به دیگران و جلب توجه و خیره شدن چشمها به نتایج کارمان انجام دادیم..من می گویم به جایی نمیرسیم.

دوران شلوغی دارم .

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

بی حکمت نیست که در همین جوشش های درونی و بحران کاری و همه چیزی که با هم تجربه اش می کنم ندا به من زنگ بزند و بگوید انتخاب شده ام برای اجرای یک رقص گروهی.بخندد و بگوید امتیاز آورده ای!

آن هم بعد از دوسالی دوری از رقص...از فضای رقصیدن....و آن فراری که از آن گروه و شرایط کردم و در میدان رقابت و حرفهایی که رفت و آمد و زده شد حتی نایستادم که ببینم چند مرده حلاجم؟گفتم خوب فلانی و فلانی قوی ترند. من می روم و رفتم و دیگر نرقصیدم...رقصی را که برایم لذت و شادی و شعف به ارمغان می آورد را فدای منیت ها و حسادتهایمان و دعواها کردم.

رقصی که  برایم اصلن در قر دادن و چرخیدن و شانه لرزاندن تعریف نمی شود و معنای تازه ای بود از شعف روحم، فروختمش به رقابت های پوچ ، به ترس از فرمانرواییهای غیر سازننده مربی و به همان اندازه عدم اعتماد به نفسهام..به ارزش هایی که درخودم باور نکردم.. به اینکه فلانی بهتر است و بهمانی بالاتر. من استایلم فلان جور است. اندامم و انعطافم اینگونه نیست. شغلم و ساعتهای آزادم با بقیه فرق دارد و فرصت پیلاتس و تایچی و یوگا ندارم.من نجنگیدم برای هدفم..نایستادم برای خودم و برای رقصم.

 داشتم با خودم فکر می کردم که اگر من هم دعوا کرده بودم،من هم حرفهایی که در دلم تلنبار کردم را همانجا زده بودم و بیخودی ژست آدمهای آگاه و آرام را درنمی آوردم آن وقت همه حرفها و حس هایم آوار نمی شد روی خودم که فراریم دهد وشاید امروز من هم مربی می شدم..من هم به خاطر خود رقص می رقصیدم.

 هنوز دلم می خواهد برگردم به همان عصر پاییزی که شراره به من اس ام اس های نیشدارش را فرستاد و جوابش را بدهم و بگویم درحال حاضر از تو بدم می آید دختر..می فهمی؟ برو سوزش آنجایت را سر آدم دیگری خراب کن. دلم می خواهد برگردم به چند نفر دیگر و حتی مربیم و بگویم از شاگردانت به اندازه اعلام و عشقشان  به رقص انتظار داشته باش. آنجا مدرسه و آکادمی رقص نبود آنجا ما هم همه شاگرد بودیم نه رقیب!!!!!!!!!!! بگویم استاد آدم دوست آدم نمی شود.بعد هم می نشستم  سهم خودم را می دیدم.تمام توانایی هایی که درخودم دیدم و کاری نکردم.

مثل خیلی وقتهای دیگر زندگیم پناه بردم به خیال. به تصویرسازیهای ذهنی.نشستم و رویا بافتم که چقدرمی توانم ایده پرداز خوبی برای اجرای حرکات گروهی باشم. شاید چون باور کرده بودم که به اندازه کافی خوب نیستم پس بگذار این را امتحان کنم. نشستم و ترانه شنیدم و رج زدم تمام اجراهای زیبایی را که می توان گروهی یا فردی برایشان ترتیب داد. مثل یک کارگردان...حتی لباس برای خودم و رقصنده ها طراحی کردم.. ایده داستانی دادم...حس و حال وصف کردم برای حالات صورتشان، شخصیت ساختم..بله همه برای نمایش حرکات موزون.اما اقدامی نکردم.

از آن به بعد سهم من از رقص شد  اتاقم و در بسته و  یک آینه قدی و بعضی وقتها اشکها و خنده هایی که با رقصیدنم عجین شد.. درخلوتم برای خودم و چشمهایم  رقصیدم و خوب رها از همه دیدگانی که حس می کردم دارند می خورندم لذت هم بردم.

حالا رقص در فضایی با بعضی از همان آدمها دارد صدایم می زند... روی پاهایم خم می شوم، دستهایم را باز میکنم به مغزم برای یادآوری همه حرکات فشار می آورم که ببینم میتوانم؟ رویارویی با مسئولیت انتخابهام و تلاشهایی که نکردم.باز دارم می روم در همان فضا.  از هر چه که فراریمان دهد و با هر آنچه که نکته داشته باشیم همواره سر راهمان قرار خواهد گرفت و تا یاد نگیریم خلاصی ندارد.

این بار نمی خواهم همان فرناز باشم.این بار دستم را به دست رقص به معنایی که دوست دارم می دهم نه برای دید ناظر،نه برای رقابت، نه برای جلب توجه...برای خودم به اندازه خودم و برای آنکه آگاه شوم که هیچ کس جای هیچکس را نخواهد گرفت و ببیینم چقدر برای تواناییهام ارزش قائلم.شاید باز حسادت کنم.عدم ارزش به خود بگیرم ..بالا بروم و پایین بیایم...اما ...

بگذریم

 بعد امایش اعلامی است که برای خودم دارم!

 

ندا جان.پیامی که از کائنات برایم آوردی و دعوتی که از من کردی. برای دلم هزار بار لازم بود.ممنونم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

اول- ناخودآگاهی

 

اینجایی که هستم چاره دیگری نیست.

با سرگیجه به سمت دستشویی می روم.چراغهایش خراب است و  هیچ روزنه ای به بیرون ندارد.

برای آنکه دیده نشوم به تاریکی مطلق پناه می برم. گاهی نور به کارم نمی آید.

از در اول و بعد در دوم عبور می کنم و در را می بندم و قفل را می چرخانم.

 سرم را تکیه می دهم به دیوار دستشویی نیم متری که شبیه قبر است.کاشیها خنکند یا من تب دارم معلوم نیست.

 چشمهایم را می بندم ،

به ثانیه نرسیده لبهایم طعم شور می گیرد.

دلم برای خودم می سوزد.....

 

 

دوم-به سمت آگاهیها

 

دوباره که پشت میز می نشینم

اس ام اس دارم

استاد....

با صدای خودش اس ام اس را در ذهنم می خوانم

تک تک کلماتش نور دارد و یک جمله اش عجیب  می درخشد...

زندگی تنها چیزی است که داریم...

باز هم یادم می افتد که نور راه خود را پیدا می کند. شاید پناهمان به  تاریکی به  امید نور است.

گلهای نرگس روی میزم را بو می کشم...

انگشتان لرزانم را رویشان می لغزانم...

ته دلم باز چیزی می سوزد.

این لحظه هم مال من است

هرچند ...

هنوز نمناکم...خیسم..ترم....

و کم جان

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

خورد و خمیر و با تن کوفته و  خسته درخانه را که باز کردم.بوی همیشگی اجاق گرم خانه اش پیچید.

وارد اتاقم که شدم و لباسهایم را در می آوردم با خودم فکر کردم که چقدر خوب با خستگی و آشفتگی و بلبشوی کاری امروز اجاق خانه مادر از خیلی روزهای دیگر گرمتر هم هست.لباسهای سفید زیبایش را که کمتر می پوشید به تن کرده..کیک درست کرده و فضای خانه اش آرام و روشن نوید آرامش شبانه را به من می دهد. چقدرخوب که حالا که نای سلام کردن، نای عوض کردن لباسهام ،نای شستن تن و صورتم و حتی نای خوابیدن ندارم مامان به استقبالم می آید و به من خسته نباشید گرم می گوید. حتی گرم تر از روزهای همیشگی. گراتل های گوشتش را برای اولین بار درست کرده و آنها را خیلی زیبا و مرتب، دانه دانه توی دیسی می چید که دستمال کاغذی روی آن گذاشته تا روغن اضافی آنها گرفته شود..هرچند مامان غذاهایش هیچوقت چرب و شور نیست.

برایش گله از خستگی می کنم و قربان صدقه ام می رود. همینها به من جان دوباره داد . الهی بگردم ناراحت تح.ریم بانک مرکزی و بالارفتن قیمت دلار بود.

رفتم دوش گرفتم. آرام و راحت برای خودم توی حوله ام روی تخت لم داده بودم که صدای بابا آمد.گاهی بابا بچه اول مامان می شود. عادت عجیبی این یکساله پیدا کرده تا می آید کنار مامان شروع به شستن ظرفها  می کند و تند و تند از وضعیت شرکت برایش می گوید.دیشب هم از وضعیت اضطراری آن روز اداره برای مامان می گفت که داشتند مهندس فلانی و مهندس فلانی را ممنوع الخروج می کردند چون قسط ها عقب افتاده . مامان گوش می داد...صبورانه گوش می داد!

برای خودم لم داده بودم به تخت اتاقم . اول صدای آرام مامان را شنیدم ولی متوجه نشدم چه چیزی گفت و بعد صدای بابا آمد که  ای وای خاک بر سر من کنن..خاک بر سر من کنن...شرمنده ام..شرمنده....و همان موقع بود که یادم افتاد یازدهم دی ماه سالگرد ازدواج مامان و باباست...تازه فهمیدم چرا اجاق خانه مادر آن روز گرمتر بود..کیک برای چیست و تهیه یک غذای تازه از کجا آمده؟

مامان دلخور نشد. هیچ رقمه از پدرم دلگیر نشد.مانده ام در صبوری و زن بودنهای مادرانمان. تعارف ندارم که اگر مرد من سالگرد ازدواجمان را فراموش می کرد بدون شک دلخور می شدم.اما او با خنده بچگانه ای که روی لب داشت ادامه داد خودم برای خودمون جشن گرفتم. این روز هیچوقت از یادم نمی رفت که هیچ برایشان هدیه هم می خریدم. و امسال برای اولین بار یادم رفت.

مانده ام در اعتبار و عشق این زنها. این زنهای مهربان و صبور و پذیرای دیروز را خیلی کم داریم و کنارش مردهای  دیروز را البته!

 

پی نوشت: سالگرد ازدواج مامان و بابا..پرداخت قبض های گاز و موبایل، خواندن ختم سوره واقعه که تا ده شب یادم بود و بعد باز یادم رفت و سر اذان صبح یادم افتاد...همه را یادم رفته بود. مشغله کاری و حالم غرقم کرده....کاری که روزهای زیادی تا شب خالصانه پایش ایستادیم . امروز با یک تلنگر و اشتباه به تعویق افتاد و خدا تبعاتش را به خیر بگذراند.

نشسته ام اینجا کمی درد و دل کنم بلکه سبک شوم...هنوز گیجم که چه کنیم!

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

حس رفتن دارم... بی خبر.

 از اون رفتنایی که به هیچ کس نگی و بعد که رسیدی به جایی که خیالت راحت شد  فاصله ات به اندازه دلبخواهت شده. تازه گوشی همراهت را برداری و به هیچیکدوم از تماسهایی  که داشتی توجه نکنی.

یک اس ام اس فقط بفرستی واسه اونی که از همه بیشتر نگرانش می شی و نگرانت می شه

" سلام سالمم..خوبم..نگرانم نباش...اینجام... نمی دونم رسیدم یا نه چون از اول هم مقصدم معلوم نبود که کجا می خوام برم. یه چیزی نوشتم برات تو وبلاگم.آدرسش رو که داری؟  www.zolaleen.persianblog.ir"

***

یادته تو اون کتاب فروشی گفتم به مصطفی مستور غبطه می خورم که این متن رونوشته.با این همه سادگی جادوم میکنه! گفتی زیاد چیزی ازش نخوندی شایدم باهاش حال نمی کردی.بعدش هم کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه رو با اون جلد بنفشش از توی قفسه کتابا کشیدم بیرون و  شروع کردم به خوندنش...و تو همینطور نگام کردی. بعدها بهم گفتی که اون موقع  چقدر دلت میخواسته همونجا بغلم کنی و دستات چه جور می لرزیده.

حالا واسه این ته مونده حال من، واسه تبی که دارم و زبونی که نمی چرخه توی دهنم و  هیچی نمی تونم بگم ،واسه  پته دلم که گر گرفته و  همینطوری ولو شده  روی آب روی گونه هام، همین متن بهترین چیزه..واقعیت داره...می نویسمش. تو هم وقتی خوندیش یاد همون روز بیفت و صدای من که خوندم:

 

"اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در " دوستت دارم" خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم . فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان  من لغزید و گریخت . آن قدر که من مقهور آن شدم . آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است می گویم " دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین"

***

 شاید تو بیایو  من بر گردم..  شاید لحظه  اومدن تو و برگشتن من یکی بشه و  من  همون ثانیه سرمو بذارم رو سینه اتو .... چشمامو ببندمو ... بو  بکشمت و یه دل سیرررررررررررررررررررررررررر جون بگیرم...جون بگیری و جوندار بمونی. 

شاید بیای و بگی دیگه اینطوری نرو دیوونه! 

 شاید برگردم و بگم رفتم که بیشتر برگردم.

شاید

 یه جایی

پشت همون کتابخونه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

می دانی نسیم!

دلم میخواست اینجا از تو یک پست بنویسم.یک پست در مورد تهران و یک دختر و در آخر با افتخار تقدیمش کنم به تو. از همین کارها که خیلی از بلاگرها می کنند.

اما الان حال و هوایم مثل زمانهایی که با هم درد و دل می کنیم یا مثل زمانهایی که حتی با هم درد و دل نمیکنیم اما همدیگر را می فهمیم شده. 

این پست آخرت بهانه شد که تصمیم عوض شود بیایم حال خودم ،حال تو  را یک پست کنم. هرچند تو که در پست جا نمی گیری. تو از آن دسته آدمهایی هستی که اول حسشان می کنی و بعد می بینیشان.مثل نسیم آرام می آیی کنار آدمها و صورتشان را نوازش میکنی با همان صدای نرم و روح نواز و نرمی و کشیدگی و زیبایی دستهات که انگشترهایش همیشه نظرم را به خود جلب میکند.

نسیم ماجراهای تو و پرسفون ماجرای خیلی زنهای دنیا و الهه پرسفون است. ای کاش می شد اسمش را گذاشت کلاس.آنجا خودِ آگاهی است . آنقدر عمیق است که من نمی توانم بفهمم جاهای دیگر چطور می توانند یک یا دو جلسه ای در موردش حرف بزنند و بگویند شما دیگر آدم شده اید بفرمایید بروید زندگی کنید.خودت که می دانی آدمها تک بعدی نیستند و این اسامی و کهن الگوها هم برَند نیست.برچسب نیست. همه کم  یا زیاد داریمشان. من که نمی توانم از کلاسها بگویم. همین جا هم قبل همه چیز عذر می خواهم از جواب ندادن به  دوستانی که می پرسند این کلاسها چیست؟ کجاست؟

بیا بشین کنارم نسیم. از دیروز تا به حال دیگر نوبری شده ام برای خودم. تسخیر شدم. ولم کنی دعوا میکنم.. ول ترم کنی گریه !! رقیقم و نازک. تا چند روز پیش یک چیزی بود به نام انتخاب....دیروز باز انتخاب بیچاره در لحظه هیچ شد و من شدم یک هیولا پشت گلبرگهای گل رز. همین دیروز عصر یک دوست مشترک را آزار دادم. البته فکر می کنم آزار برای بیانش درجه کمی باشد!

دیشب سومین بار بود که در این هفته فشارم افتاد پایین. انگار هرلحظه لنگ توجه بودم. انگار که دنیا باید تمام کارهایش را تعطیل کند بچسبد به من. دنیا هم که این کار را نکند عشق آدم که باید بکند!!!! فکر می کردم اضافیم. مزاحمم. دوست نداشتنی ام. حتی در کار. درجایی که این همه برای خودم اعتبار جمع کرده ام. جایی که از من حساب می برند! می ترسم از اینکه از دست بدهم.تو می دانی من این همه سال این حس ها و ویژگیها را کجا قایم کرده بودم؟

صبحها به زور از رخت خوابم کنده می شوم. نمی دانم این هفته چند بار با آژانس خودم را به اداره رساندم. خیلی حوصله حرف زدن ندارم. تماسهای تلفنی ام را به ندرت جواب میدهم خوبیش این است که قضاوت نمی کنم. دیگر جواب چت شده ها نمی دانم نیست. گذاشته ام این انرژی هرجا که می خواهد برود . می بینمش. جنگی با هم نداریم. حالا جبران برود یا برون ریزی هر چه هست به تعادل می رسد.بگذار برود ببیند هر وقت خواست می تواند سر جایش باشد. تا من بشوم فرمانده و او در اختیار من.

 دیشب وقتی  مامان برای ضعف حالم شربت عسل درست کرد و یک دقیقه سرم را روی سینه های مادرم گذاشتم،گفتم :مامان برو بخواب. دراتاق من را هم ببند و اگر ده بار دیگر هم طول اتاق تا دستشویی را طی کردم بیدار نشو. خودم از خودم مراقبت می کنم. فکر کن که مامان مهربانم با آن همه عشق به دختر یکی یکدانه اش دلش می خواست بماند ولی انگار او هم فهمید که این بار من نه منتظرم از فرمان قحطی دیمیتر بترسند و  زئوس دستور بدهد که از کنار هادس بیاورندم بالا و نه با بالهای یک هرمس دیگر پرواز کنم. 

تمام دردهایت را برای داشتن حامی، برای جانی که برای کار کردن می کَنی،برای باور اینکه نباید امنیت را من و تو بسازیم،برای اینکه می گویی خسته شدی، برای دنبال سهمت بودن، برای بی عملی هایی که انتخاب نکردیم،می فهمم.

 خستگیت را برای دهانهایی که رو به آسمان باز نگه نداشتیم و به جایش دامنهایمان را دادیم و سلاح شلوار خریدیم و با افتخار روانه جنگجویی شدیمو رفتیم با چنگ و دندان برای خودمان امنیت ساختیم،برای این زندگی عاریه ایه مردانه ، می دانم. آن وقت نشستیم و گفتیم پس کو مرد ما؟

  نفسهایت که می گیرد وقتی راجع به همه اینها با همان صدای نرم و نوازشگر زنانه ات حرف می زنی، می فهمم .بغضت را که از خانه گرم دوستت که شوی لباس می گذارد و بوی  گرم فضای خانه اش دیوانه ات کرده را می بینم. صدای بلند هق هق تو را که پشت اشکهای نرمت پنهان میکنی می شنوم.

شدیم دختر افتخار برانگیز خودمان و اقوام  و آشنایان که از صبح تا شب بیرون در حال کسب روزی حلال و فعالیت است و سرش خیلی شلوغ شده و خوب ما این دختر را به کَس کَسانش نمی دهیم!!!

بیا کمی ول کنیم خودمان را جلوی تلویزیون و پی ام سی نگاه کنیم به خدا. من می دانی چند وقت است شهرم را بین ساعت 8  صبح تا 5 بعداز ظهر ندیده ام اگر 5 بروم بیرون!

خودم و خودت هم می دانیم که منظور هیچکس این نیست که زنها بروند کنج خانه و کار نکنند...یا درس نخوانند ومدرک نگیرند. توضیحش از زبان من و تو سخت است..  توضیح اینکه این بار دیگراضافی شده روی دوشهامان ولی ما حاضر نیستیم بدهیم کسی که برایش بار نیست تا حملش کند،سخت است.توضیح اینکه من و تو می ترسیم از غم نان سخت است! توضیح اینکه خداوند مرا زن آفریده برای عشق و حمایت نه شکار و جنگجویی و سگ دو زدن، اینجا در این فضا با مخاطبینی از هر قشر سخت است.من حوصله هیچ مباحثه و مکالمه ای را در این مورد ندارم.

من هم هر بار که به این کلاس می رسیم به همان حالتی می رسم که اولش با حرف گاف شروع می شود ولی این بار می خواهم تا آخرش بمانم. انگار در تمام راه این پایین رفتن من از پله ها به سمت هادس و در تمام تسخیرهای آنیمایی  یک فانوس برایم روشن شده.

نسیم بیا برویم یک انار بخریم به نیت آگاهی...برویم کنار هم دانه دانه اش  را بخوریم و با دانه آگاهی خودمان و با پای خودمان برگردیم...بیا ملکه شویم.

بیا عطر خوش زن را آنگونه که هست و در هیچ  یک از مغازه های خیابان وزرا و خود شانز لیزه فرانسه هم پیدا نمی شود را در وجود خودمان پیدا کنیم.

نسیم بیا برای خودمان کاری بکنیم...بیا باورکنیم. بهتر بگویم بیا راهی را که شروع کرده ایم رها نکنیم. بیا فرار نکنیم و بمانیم.و قبل از همه اینها همدیگر را سفت بغل کنیم.

 

این نوشته ها حرفهای خودمانی من بود با نسیم. پستی برای او و شاید برای شما هم نشد.

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

رو آورده ام به ساده نویسی. دیشب با عزیزی حرف می زدم که تجربه خوبی از نوشتن دارد و وبلاگ نویسی را هم می شناسد. به قول او وبلاگ نویسی گاهی باعث می شود که از عمیق نوشتن و داشتن جهان بینی بزرگتر و یادگیری آداب نوشتن جا بمانی.

منظورش را کامل فهمیدم. وبلاگ نویسی هرچند که باعث می شود تا جزئیات بیشتر به چشمهایت بیاید و برای داشتن سوژه نوشتن ریز بین شوی ولی از عمق و حل شدن در نوشته هات می مانی. می نویسی و می گذری.

من هم که اینجا را خیلی وقتها اجاره می دهم به غرغرهای زنانه و آنیمایی خودم تا آشغالهایم از من بیرون بریزد و فقط با حسم و حتی قوه تخیلم می نویسم. برای  بپیشرفت خودم، خیلی نوشته ها و ایده های داستانی ام را میخواهم روی کاغذ بیاورم. دوست دارم دوباره توانایی آن را داشته باشم که با کاغذ و خودکار آشتی کنم.

وبلاگ نویسی با نوشتن فرق دارد. گاهی حتی حکم این ساندویچهای بگیر و ببر را پیدا می کند.  هرچند من تمام تلاشم را کرده ام که وبلاگم به همچین جایی تبدیل نشود.

 به تعمق احتیاج دارم. من شاید جزئیات را ببینم  اما فکر میکنم که معنای عمق با این چیزها متفاوت است. برای نوشتنی که مدنظر من هست باید وقت بیشتری صرف کرد. باید صبور بود. باید گاهی با کلمات و یا شخصیتهای نوشته هات زندگی کنی. حتی بروی سفر کنی و جهان بینی و آگاهیت وسیعتر و در عین حال عمیق تر شود. خدا یاریم کند که بتوانم. این خواستن فقط بیست درصد راه است.

اما برای حس هایم ، برای زن بودنم، برای دلم ، ناخوداگاهم و برای ریخت و پاشهام اینجا بهترین جای من است. اینجا و البته راستش را بگویم گوشها و صبوری کسی که من عین قطعه پازل کنارش خودم را می چینم و با من همدلی می کند و خودش هم که نداند خدا می داند که انعطاف و همدلی با زنها - برای اینکه همه زنها دلخور نشوند با زنی مثل من - کار آسانی نیست و آگاهی و شناخت می خواهد.

نوشته های این دستی به  عنوان خاصی هم احتیاج ندارد. (کل متن با لبخند و طعم ملو بودها)

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak