آینه ای در من

ساده نویسی های یک زن از آینه خودش.اینجا تنها بخش کوچکی از من نوشته می شود.

نوشته های این وبلاگ را آدمی می نوشت که دیگر نیست.

زنی که برای یادآوری آن روزهای خودش باید بیاید و دوباره تمام این سطور را از اول بخواند و مطمئن هستم که با خواندنشان می گوید وای این من بودم؟

خوشحالم که لطف کائنات و صاحب آن شامل حال من شده و من تولد و تحول را در همین روزهای روزمره زندگی تجربه کرده ام.

راستش من دیگر وبلاگ نویس نیستم. از اول هم نبوده ام.

بعد از مدتها با یک اس ام اس که شماره آشنایی داشت اما هنوز هم نمی دانم که چه کسی بود به اینجا آمدم و کامنتها را هم خواندم.

خیلی وقت است من خودم را نمی نویسم. آدم ساکت تری شده ام و البته پخته تر.

حرفی اگر بود گاهی می آیم چند خطی می نویسم اما نمی دانم فاصله این گاهی ها چقدر خواهد شد.هرچند نه فیس بوک نه اینستا نه هیچکدام از شبکه های مجازی جای خلوتی به اندازه اینجا برای نوشته هایم نخواهد شد.

در هر حال کسی که حالا می نویسد آن آدم قبلی نیست.نه نیست.

نوشته شده در یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دارم یک حجمه سنگین را از اعماق وجودم بالا می آورم..

انگار دارم کنده میشوم از ریشه هام...

نوشته شده در یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلامممممممممممممممممم

من برگشتم....

برگشتم به خونه ای که خیلی بی خبر و بی اینکه بدونم چرا ازش دور شدم.

حالا که پرت شدم تو خاطرات اون روزهام.مگه میشه سراغ این وبلاگ نیام. این خونه مسبب همه اون خاطرات بود.

من با همون دامن و بلیز و شال و کفشهای کنفی سفیدم ...

منو یادت میاد...

من اون روزها رو یادت میاد؟!!!

دلم لک زده واسه اون روزا...

من هنوزم همون اندازه عاشقم...

آهای با توام

می شنوی؟

بیا که کلی حرف دارم برات بزنم.

خیلی سخته این طرف میز من باشم و یه فنجون سفید با رد یه رژ لب قرمز

و اون طرف تو ننشسته باشی...

آهای

بیاااااااا

اسم مرا صدا کن.....

نوشته شده در یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

من به اعلام نیاز کردن به تو نیازمندم...

فرصتی بده...

فرصت

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

قطعا که شما درست می فرمایید و راه گذشته طلایی است.قطعا که سرزنش کردن خود و ماندن در گذشته تنها ما را از زندگی کردن در حال و تفکر راجع به آینده مان باز می دارد.

اما.....

من می خواهم برگردم به همان شب برفی سال 87 که سرکلاس نشستم و موهایم را تاب دادم دور انگشتم و همانجا آن مردک  چاق از من خوشش  آمد و بعد من نادان که بلد نبودم برای زندگیم تصمیم بگیرم نزدیک دو سال را بدون هیچ احساس خاصی و حتی با خشم در کنار کسی گذراندم که هیچ ربطی به من نداشت و  هرچه را که بود خوب جلوه دادم...واقعا من کنار او چه غلطی می کردم و واقعن چرا حتی توانایی این را نداشتم که زودتر تمامش کنم و چرا هربار که آزارم داد و آزارش دادم، هر بار که خواست برود و خواستم بروم (البته به جز بار آخر) وقتی که باز برگشت و عاشقانه های دل به هم زنش را به خوردم داد با اینکه لذتی نمی بردم،  ماندم؟

من می خواهم بروم سراغ  یک دختری و بگویمش من بلد نبودم درست رفتار کنم و درست مرز بگذارم و اصلا تو همه چیزت بهتر از من..تو جذاب تر، تو زیباتر ،خوشگل تر، خوش سر و زبان و خوش پوش و حتی خوش فکر تر اما من چرا هیچوقت طوری در دهانت نزدم که سه دور دورِ خودت بچرخی و دوباره روبروی صورتم بایستی و صاف در چشمهایت نگاه کنم و بگویم که بس نیست؟ من رقیب زندگی ات نیستم. حالا هم که مرزهای من آنقدر برای تو محکم شده که هستی اما هیچ راهی به دنیای من نداری....  هیچوقت حتی این آخرین بار نیامدم سراغت بگویم تمام آنچه را که فکر می‌کنی از من مخفی مانده و قرار بوده که ندانم را میدانم اما چرا؟ این چرا را هم از تو بپرسم هم از همه آن دوستان محترم! هرچند که آقایان را توجیه خاصی نیاز نیست وصف حالشان معلوم است  و همینند و جنس به ظاهر خوب ببینند خریدار می شونذ. خانمها هم جان می دهند برای راه انداختن اینگونه بازیهای حسادت ورزانه که شش آدم را حال می آورد!

من میخواهم برگردم به 1384 که دربه درِ کارکردن شدم و لطف زن عمویم شامل حالم شد و از طریق او معرفی شدم به این اداره و شدم کارمند و تمام راهم کج شد به سمت هرآنچه که از آنِ من نیست و امروز بعد هشت سال و اندی احساس میکنم که در یک باتلاق گیر کرده ام که نه راه پس دارم نه راه پیش و بین احساس امنیت و منطق و نیاز به گذران زندگی از یک طرف و تمام زندگی نکرده هام و زنانگیهام  از طرف دیگر دارم ذره ذره غرق میشوم.و هیچ کاری هم انجام نمی دهم.

من می خواهم برگردم به چندین ماه پیش و بگویم بی آنکه حق انتخابی برایم باشد انتخابت را کردی و من ذره ذره فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و هنوز ته وجودم به پذیرش انتخاب تو نرسیده ام...

 میخواهم برگردم به همان روز بارانی تهران و به "ر" بگویم شاید به نیت تو راه آمدم و مثل بازی مار و پله نیش خوردم اما جلوی قاضی ملق بازی در نیاور....سکوتم از خریت و نفهمی ام نیست.

و سوای همه اینها من میخواهم برگردم به همان روز که هیچ نشانه ای را از آن به زبان نخواهم آورد، پشت خط بمانم و هرگز از خط عبور نکنم....اما امان که فقط یک بار بوده و من سر خوردم و از خط شروع رد شدم.

امروز حال و هوای رجعت به گذشته ام گرفته. به تمام جاهایی که انتخابگر نبودم. تقریبا به هشتاد درصد زندگیم.

بله شما درست می‌گویید ، راه گذشته طلایی است و سرزنش هیچ کاری از پیش نخواهد برد.از این نقطه ای که ایستاده ام  حتی یک ثانیه هم نمیتوانم به عقب برگردم.ما در جبر انتخابهای گذشته مان هستیم حالا چه این انتخابها  آگاهانه باشند و چه ناآگاهانه. برای هیچکدام از اینهایی که گفتم در گذشته کاری نمی توانم بکنم. اینگونه هم که نوشتم، کاری نمیکنم. فکر کنید خواستم غر بزنم، خواستم یادم بیاید که از اینجایش به بعد را شوخی نگیرم ...خودم و فرصتهای مانده زندگی را عرض میکنم. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin