آینه ای در من
ساده نویسی های یک زن از آینه خودش
صدای سایش سوهان روی استخوان جمجمه ام می شنوم...دیگر نمی دانم از کجای وجودم باید توانایی پیدا کنم برای انجام این همه کار در آن واحد...کم کم فراموش کاریهایم زیاد شده و این از یاد بردنها بیشترشان راجع به خودم هست. دو سه ماهی است صبح ها جان می کنم تا ساعت 6:30 صبح از رختخواب بلند شوم و آنقدر خوابم می آید که انگار مدتهاست نخوابیده ام . من شبها که به رختخواب میروم حساب می کنم که چقدر وقت دارم تا بخوابم .گاهی با خودم حس می کنم دارم کم کم به اینجا می رسم که دوست دارم با تمام زنانی که کار نمی کنند یا احتیاجی به کار ندارند و یا ساعت کارشان اداری نیست و صبح های زود از خانه با قیافه های پکر و خواب آلود و ژولیده و تیره پوش بیرون نمی زند عناد کنم و بجنگم. امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم ..اینجور مواقع عذاب وحدان و استرس دارم.با آن پیراهن راحتی کوتاه صورتی و طوسی نشستم روی تختم....زانوهایم را بغل کردم دستهایم را از طرف مقابل رساندم به بازوهایم و شروع کردم با بغض خودم را نوازش کردن و قربان صدقه خودم رفتن..حس می کردم دارم یک کودک 7 8 ساله را به کار زار آدمهای بزرگ می فرستم. در اتاقم باز شد مامان از حمام آمده بود هنوز حوله دور تنش بود..یاد بچگیهام افتادم که مرا به حمام می برد و من عشق لحظه آخر را داشتم که مرابه تنش بچسباند و به اصطلاح آب آخر سری را روی تنم بریزد تا از حمام برون برویم. نگاهم به تن نرم و سفیدش افتاد. بغلش کردم...بهم خندید..و گفت دیر پاشدی...سرم را روی سینه اش گذاشتم و آرام گفتم مامان خسته ام...از خیلی چیزها خسته ام ..حرفی که تابحال به مادرم نگفته بودم... الان هم تلفنم مدام دارد زنگ می خورد کلی کار مانده دارم...یک به درک گفته ام نشسته ام چند حطی بنویسم بلکه سکته نکنم. هرچندحس و حال آدمی را دارم که انگار هرچه بهش می زنند دیگر برایش مهم نیست. فقط یک تصویر جلوی چشمانم هست...زن تنهایی که نقاب یک زن مدیر و کار بلد و قوی را به صورتش زده،زنی که متاسفانه هیچوقت هیچوقت هیچوقت از هیچ مردی حتی از پدرش طلب هیچ چیز مادی نکرد.حتی یک رژ لب ساده حتی مهمان یک پرس غذا شدن، یک شال یا یک تی شرت. انتظار گرفتن هیچ مال و هدیه ای را نه در روز تولدش نه در هیچ مناسبتی از هیچ مردی نداشته و یادش نمی آید آخرین باری که از جمله " برایم این یا آن را می خری" استفاده کرد کی بوده؟؟؟؟؟ تصویر زنی که نشسته آن گوشه روی زمین، پاهایش را جمع کرده توی شکمش، تکیه به پشت کتابخانه داده و آرام و بدون صدا گریه می کند.... لباس اصلیش هم همان پیراهن کوتاه صورتی و طوسی است!!!!!!!!! گاهی باید وا داد به خدا.... و گذاشت زمین.... صدای تلفن پدرم را درآورد، کارها صدایم می زند... اما من بلند شده ام بروم. از دیدگاه نادرستش من دلم می خواست یک چوب باریک بر می داشتم و مثل وقتی که روی شنهای ساحل خط می کشیم..دور خودمان یک دایره می کشیدم و آدمهای اضافی را که در این مدت خیلی بی صدا و ذره ذره وارد حریم ما شدند، جا خوش کردند و فکر کردند که این حریم مال آنها هم هست را از یقه لباسشان می گرفتم و می گذاشتم بیرون دایره. خوب هم می دانستم که دیگر توانایی عبور از این دایره را ندارند و می گفتمشان: ببخشید اینجا حریم ما بوده شما زیادی نزدیک شده اید!! حالا این آدمهای بی خبر از همه جا در اکثر فضاهای اطراف من و یا ما و در خیلی کارها که میخواهم و میخواهیم انجام بدهم و انجام بدهیم حضور دارند. بینمان هم که نباشند به گونه ای خود را از تلفن های همراه به سمت ما روانه می کنند. یک جور خاصی ازشان خسته ام و نمی دانم چه پدر کشتگی با این بیچاره ها دارم که انگار دارند حق شخصی من را می خورند!!!( راحت است! یک طرفه مساله را می بینم و حق را به خودم می دهم و میگویم که می خورند.) درهرصورت تصویر فانتزی و کارتونی ذهن من الآن آدمهای کوچکی هستند که یقه پیراهنشان بین دو انگشت سبابه و شصت من آویزان است و دارند با قیافه های غمگین و لب و لوچه های آویزان از دایره بیرون انداخته می شوند و من خیلی خبیثانه ته دلم از این رویداد خوشحالم و احساس سبکی بیشتری می کنم.... نکند خود من جزو آدمهایی باشم که آرام و بی صدا آمدم جا خوش کردم و توهم برم داشت که این دایره مال ماست و من سهمی از آن دارم که کس دیگری نداشته است.شاید خود من هم یک حرف اضافه بوده ام.تازه اگر توهم نزده باشم که اصلن دایره ای هست؟ شاید خود من هم هستم که باید بروم خارج دایره بایستم قبل از آنکه با یقه پیراهنم میان انگشت سبابه و شصت کسی دیگر تلو تلو بخورم...هان؟ گیجم... پی نوشت: آگاهی می گوید خیالات فانتزی ذهنت را دور بریز. هر کس همانجایی ایستاده که خودش خواسته. یعنی من جایی ایستاده ام که خودم انتخاب کرده ام و همه آدمهای اطراف قانون جذب آهن ربای خودم هستند . خدایا کمک اکثرمان این تجربه را داشته ایم که با آگاهی امروزمان دست به قضاوت گذشته خودمان می زنیم و هر آنچه که در گذشته انجام داده ایم را مورد سرزنش قرار می دهیم .خیلی ناجوانمردانه خودمان را تخریب می کنیم و هرچه فحش هم بلدیم به خودمان می دهیم که چرا فلان کردم و فلان نکردم و خیلی چیزهای دیگر. خیلی وقتها می شود این فکرها را بازگو هم نمی کنیم و همین ها می شود گفتگوهای درونی ذهنمان. (البته به قول یکی از استاتیدم اکثرا هم فقط گفت هستند چرا که خودمان می گوییم و می پرسیم و طرح مساله می کنیم و جواب را هم خودمان می دهیم.)این حرفها می شود صداهای ذهن که شبیه کرم از توی سرت وول می خورند و خیلی جاها سنگینی شان جسم و روح و ذهنمان را از پا در می آورد و خودت هم بی خبری. با بار سنگین این تفکرات ذهنی حسی را تجربه می کنیم که می شود عذاب وجدان. بوده که برای این اشتباهات مرتکب شده گذشته باج هم می دهیم. و حتی خودمان را تنبیه هم می کنیم. اینها یک طرف قصه است ولی من می خواهم موضوع را اینگونه هم بیان کنم: البته که خوب است مشاهده گر خود بودن و البته که ما مسئولیم و می بایست مسئولیت انتخاب های آگاهانه و غیر آگاهانه خود را بپذیریم اما آیا واقعا آن زمان آگاهی فعلیمان را داشته ایم و دست به آن کارها زده بودیم؟ انگار که 15 ساله شده باشیم و بخواهیم 5سالگی مان را مورد قضاوت قرار دهیم. که چرا من در 5 سالگی شلوار پایم را خیس کردم؟ خیلی وقتها ما در گذشته به اندازه آگاهی آن زمان و با ناآگاهیهایی که داشته ایم دست به عملی زده ایم و قضاوت آن عمل با آگاهی امروز معیار مناسبی به نظر نمی رسد،که حتی بیاییم با همین معیار دست به مجازات و سرزنش خودمان هم بزنیم. این مطلب را از ان جهت بیان نکردم که بگویم هرچه کردم خوب کردم. و خوب پس دیگران هم باید ما را به خاطر تمام نا آگاهی هایمان ببخشند.خیر. ما در جبر انتخابهای گذشته مان قرار می گیریم و هر انتخابی بهای خودش را دارد. این تجربه ها را برای کسانی مثل خودم گفتم که به خاطر قضاوت رفتارهای گذشته شان با معیار آگاهی بیشتر امروز ، به جای کاری کردن و دست به اقدام درست زدن هرلحظه بار گذشته را بدوش می کشند و بی آنکه حواسشان باشد در آن بیشتر فرو می روند و از رفتن به سوی آینده و رشد باز می مانند. و گاهی این چنین می شود که حتی خسته تر از گذشته ها از خودمان هم بیزار می شویم. بازنوشت: صدبار دیگر هم توجه تان را به کلمه مسئولیت و انتخاب جلب می کنم. گیریم من مساله را خوب ببینم حتی شاید خوب هم تحلیل کنم اما خدایا خودم قبل از هرکسی قدرت عمل به آگاهی را می خواهم. ضروری نوشت: باور کنید کلیک روی دکمه انتشار این حرفها برای من شاگرد خیلی سخت است هم برای آنکه نکند مطلب را با معیار آگاهی بیان نکرده باشم و نکند مغایرتی در کسی ایجاد کند و هم اینکه قبل گفتنش خودم می بایست عامل به انجامش باشم و تنها شعار نداده باشم. اما خوب پله پله... مادر هر سال روز زن که می شد من برای تو می نوشتم چون درونم جای خالی حس نمی کردم که زنانگیم را بیشتر از مادر بودن تو به رخم بکشد. اما امسال را من برای خودم می نویسم. تا همین سال پیش هم من این روز را به عنوان روز خودم به رسمیت نمی شناختم. چندین ماه است من با خیلی از خصلتهای ریز و درشت یک زن نه تنها روبرو شده ام که زندگیش کرده ام...با همه آنچه که مردها را به تعجب وا می دارد که این موجودات چگونه می توانند اینگونه باشند، عجین و همسفره بوده ام. نمی دانم این بغض لعنتی که امسال در این روز گریبانم را گرفته از کجا آمده...؟ امسال حتی تبریکهای تمام آبدارچی های مرد اداره را هم طور دیگری می شنوم . علی رغم مادر نبودن و مجرد بودنم من در آستانه 32 سالگی امروز را یکی از رسمی ترین روزهای زندگیم برای خودم قلمداد می کنم. هر چند خودم این را می دانم که لباس 32 سالگی برای قد و قواره زندگی کردنم بزرگ است و من به اندازه آدمهای 27یا 28 ساله زندگی می کنم...ولی بوی زن بودنم را با تمام مطبوعی و نامطبوعی اش حس می کنم. اگر نیاز به مردانگی مردی دارم برای آن است که زن تر شده ام. زنانگی کردن را فهمیده ام و اگر مردها را دوست دارم و به آنها نیز عشق می ورزم و احترام می گذارم هم به واسطه زن بودنهایم است. بنابراین به پاس این روز و به پاس تمام صبوریهایی که در روزهای سخت پیچش های آنیمایی ام کردم . در مقابل خودم زانو می زنم و این روز را به خودم تبریک می گویم...مرا ببخش به خاطر دردهای ناروایی که از من پذیرفتی و با جانم خریدی. به خاطر تمام زورهای مردانه ای که به لطافت وجودت گفتم و تو صبوری کردی ممنون توام. زن درون فرناز!!! ای کاش آغوش من آنقدر کافی بود که تو را با تمام نیازهایی که در تک تک سلولهایت بی تابی می کنند در آغوش می کشید و تو آرام می گرفتی...ای کاش می توانستم بیش از این آغوش چیزی درخورت به تو هدیه کنم. اما زن است و آغوش و عشق و وفاداری... بانو ..بانو... پی نوشت: روز زن به همه تان مبارک زن و مرد... ترانه کوچه ملی رضا یزدانی ترانه محشری است. از آن ترانه ها که داستان دارد و حتی دیده می شود .هم شعرش را دوست دارم، هم خواننده اش و هم موسیقی که ترانه بر آن نشسته را... شعر کردن مردی که پالتوی کهنه عهد بوق پوشیده و به قول شاعرش در سی سال پیش ساعتش یخ زده ... یک عمر است که باختهایش را رج می زند و هنوز به فکر چهارشنبه ای است که بلیطش ببرد، آنقدر ساده اما عمیق سروده شده و زیبا خوانده می شود که ته دل خیلیها را می سوزاند. دلت می رود برای آن مرد...انگار که خودت مانده ای در آن روزگار فردین وار.... دلت می خواهد بروی سر لاله زار بایستی و جای آن همه مغازه و مرد و شلوغی تصور کنی چه تئاترها و کافه هایی که اینجا به راه نبوده و دل تو هم از تئاترهای بسته پر شود.دلت می خواهد بگردی میان آن همه همهمه و مرد پالتو پوش را پیدا کنی که ببینی هنوز هم روی شانه هایش کوه این زندگی هست و ببینی که هست.. اما با یک جای این ترانه مساله دارم... اینکه چرا این ترانه به اسم یک فضای مردانه ثبت شده؟ چرا این آدم که سی سال پیش ساعتش یخ زده فقط مرد است؟ نمی شود که یک زن دلش در همان کافه ها و تئاترهای لاله زار باقی مانده باشد. مثلا زنی از همین زنهای پشت پرده آن تئاترها که همیشه در محاق بوده .هست..، خیلی هم هست اما اجازه و فرصت روی صحنه آمدن را نداشته و دیده نشده...آغوش گشوده وقتی که مرد زمین خورده و دردش را در روزگار سختی به جان خریده و همپایی اش کرده . هیچ چیز هم نخواسته....عاشق مرد بوده و به پایش پیر شده و مرد از بس که می دانسته زن پشت صحنه اش همیشه هست، ساعتش که یخ زد یادش رفت عشق در هیچ زمانی یخ نمی زند....میان این همه آدمهای پشت سر او یک زن هم بود! سر کوچه ملی زنهایی هم هستند که هنوز که هنوز از پشت صحنه مردی را توی پالتوی کهنه عهد بوق تماشا می کنند و موهای سپیدشان را از روی چشمهایشان کنار می زنند. استاد گفته است تصور کنم که یک آدم از یک در وارد می شود. شخصیت این آدم را توصیف کنید و درباره اش بنویسید. در این موضوع قید و شرط چندانی گذاشته نشده که دست و پایم را بگیرد. قدرت تخیل من آزاد است، فقط یک در محدوده آن چیزی را که باید توصیف کنم و نکنم را از هم جدا می کند. این در می تواند هر دری و این آدم می تواند هر آدمی و دلیل عبور و ورودش از در می تواند هر چیزی باشد یعنی هر چیزی که من می خواهم می تواند بشود. راستش من در این موضوع قید و بند چندانی نمی بینیم. می شود حداقل در سه دقیقه ده آدم متفاوت با ده دلیل متفاوت از ده در متفاوت رد شوند. ولی نمی دانم چه مرگم شده که فکرم را جمع نمی کنم وسوژه مورد نظر را از میان سوژه های دیگر برای توصیف انتخاب نمی کنم و نمی نویسمش. برای منِ بیزار از محدودیتها درهنگام نوشتن، خود این موضوع با بی نهایت امکان تصور و پر از داستان شده محدودیت!!!!!!!! ریشه د رخود من است که باید یاد بگیرم انتخاب کنم و چیزهای اضافی را دور بریزم. .هرجایی بالاخره باید یک مرز و یک اندازه ای باشد و من باید تمرین کنم که همه چیز دلی و از حسی نیست.بدون شناسایی و تعیین حدود آن هم از سوی خودت یا آنقدر جلو می روی که از آنچه که هدفت بوده رد می شوی و یا همه به تو و حریم تو ورود می کنند. توضیحش سخت است اما من باید در زندگی واقعی ام هم انتخاب کردن را تمرین و اندازه و مرز هایم را تعیین کنم. حالا از این بحث بگذریم از روزی که اوستای کار این مشق را به ما داده، من به دو چیز توجه میکنم: اول آدمهایی که از هر دری وارد می شوند و دوم خود درها.... و پی برده ام که درها جایگاه کمی ندارد.. در اداره، در خانه، در واحد ما در این اداره، در آسانسور، در دستشویی، در دفتر کار دوستت، در پارکینگ، در مغازه ،در اتاق در پشت بام، در بانک، درمغازه، در کلاس .... انگار استاد در همان جلسه اول می خواهد ورود را به تو بیاموزد و البته قبل از ورود عبور را... آدمها برای گذشتن از هر دری باید مکانی را پشت سر بگذارند، از مسیری عبور کنند و بدون آن در و چارچوب ورود معنایی ندارد. عمیق تر هم که میشوم می فهمم در هر لحظه ما در حال عبوریم...عبور از تمام تجربه ها...و ورود به تجربه ها و لحظه های دیگر. نمی خواهم فلسفی حرف بزنم اما درها برایم معنای دیگری پیدا کرده اند. به آدمها هم خوب نگاه می کنم که یعنی به چه دلیلی دارند از این در ها می گذرند؟ خیلی وقتها هم خودم را تصور می کنم در پشت تمام درها...اینکه چه چیزهایی را پشت سر گذاشتم؟ پشت در کجا ایستاده ام و برای چه می خواهم از این در بگذرم؟ کجاهای زندگیم از ترس آنکه چیزی را ازدست ندهم پشت در مانده ام و کجاها بدون فکر سرم را پایین انداخته ام، در را هل داده ام و وارد شدم و بعد مانده ام که حالا چه کنم؟ کجاها حتی نفهیمدم که من از خیلی درها عبور کردم و هیچ حواسم نبوده.. در برش زیبایی است برای شروع یک اتفاق و یک داستان ! حالا هرچند تعداد کسانی که برای من نظر می گذارند از قبل کمتر شده اما اگر دوست دارید تخیلتان را به کار بیندازید و برای موضوع استاد من چیزی بنویسید.اگرنه به درهایی که از آنها عبور کرده اید و دلیل آن فکرکنید .اگر می توانید خاطره ای از این عبورها و ورودها و خودتان بگویید...اصلا تا همین لحظه که پست من را میخوانید امروز از چند در رد شده اید؟ نخواستید هم فقط بخوانید و راحت ضربدر بالای صفحه را بزنید و از در وبلاگ عبور کنید! امروزم را اندازه می گیرم اما نمی توانم حساب کنم که تو از من دورتری یا خودم؟ طعم شیرین اینکه کسی برایم کتاب بخواند را دیشب که او نوشته بلندش را برایم وقتی که در تختخوابم بودم خواند،دوباره دلم خواست.مثل کودکیهایم که مامان و بابا برایم کتاب می خواندند تا خوابم ببرد. واقعا چرا؟ چرا از وقتی که خوب خواندن را یاد گرفتیم دیگر کسی برایمان کتاب نخواند؟..اینکه چشمهایت را راحت ببندی یا حتی باز بگذاری و دل بسپاری به کلماتی که می شنوی و کسی هم کنارت باشد که تو دوستش داری.... نمی دانم اگر امشب یکی از همین کتابهایم که چیده ام روی میز کنار تختم را بردارم و ببرم و بگویم بابا امشب برایم مصطفی مستور بخوان یا نه این یکی را می خواهم داستانهای کوتاه ابو تراب خسروی است..نه نه صبر کن بابایی... این یکی رو ببین بعد از آن شب نوشته مرجان شیرمحمدی...ببین چه جلد آبی رنگ زیبایی دارد..یا اصلا می خواهی مرشد و مارگاریتا را برایم شروع کنی؟هر شب یه مقدارش را. هان بابا؟ نمی دانم برای بابا درخواست دخترش فرقی خواهد داشت با آن موقع ها که میان صفحات رنگی کتابهای کودکانه ام گم می شدم و مامان و بابا عاصی بودند از شوق زیاد من به شنیدن کلمات کتابهایی که که خواندنشان را بلد نبودم...یعنی قبول می کند؟ اگر هم با آدم دیگری زندگی می کردم یا ازدواج کرده بودم باز هم همین درخواست را از کسی که کنارم بود می کردم.می توانند فکر کنند من بی سوادم. بچه گیهام کتاب هم که نبود من در هرحالی نوارهای قصه گوش می دادم.اینطوری آدمها در عین تنهایی تنها نیستند..مثل بچه های امروزی که شبیه بزرگترهایشان شده اند که با این همه آدم دور برشان باز هم تنها می مانند... و کوچه ها هم، جز گاهی که صدای داد و فریاد پسرکان و توپ پلاستیکی شان می آید، از لی لی و بالا بلندی و زو و گرگم به هوا و وسطی و قایم باشک خالی است....... عزیز!! خواستم خبر بدهم من رسیدم... به خانه به اتاق به پرده ای که می کشم با سیگارِ تو... به عریانی تنم که کام می گیرد کنار لبهایت... و به خیال... به خیالی که دود می شود می رود به هوا به هوای پشت این پنجره... به آنجا که مردی نشسته و خاکسترِ ته سیگارش را نگاه می کند.

| Design By : Pichak |
